1. Skip to Menu
  2. Skip to Content
  3. Skip to Footer>

آموزش


منو - آموزش

تربیت فرزندان تنلنلغبفلمک کاتلعث حکاخص عتغاهث  خحغاهث هغاخیب

منو - آموزش

 

 

 

 

یکی از فراوانترین مسائل و مشکلاتی که باعث مراجعه افراد به روانشناس و روانپزشک می شود اختلال وسواس است. مسئله ای که در جمعیت ایرانی به ویژه در شهرهایی مثل یزد، اصفهان و قم و خصوصا در بین زنان به وفور دیده می شود وسواس هایی با ماهیت رفتارهای اجباری و به ویژه وسواس نجس و پاکی است.

اگر از روانشناسان و روانپزشکان شهر یزد بپرسیم یحتمل خواهند گفت که حجم عمده ای از مراجعین آن ها را افراد وسواسی تشکیل می دهند. اگر نگاهی اجمالی به آمار مراجعین به کلینیک های روانپزشکی و روانشناسی بیندازیم ( به عنوان نمونه کلینیک تخصصی مغز و اعصاب و روان بهمن یزد) در خواهیم یافت که شاید بالغ بر 50 درصد مراجعین به خصوص برای روانشاسان مرکز، افراد وسواسی هستند که البته همانطور که ذکر شد اغلب آنها را زنان تشکیل می دهند. در کنار این آمار و مراجعین به مراکز که تابلو بالینی بارزی را نشان می دهند بسیاری از رفتارهایی که به عنوان الگوهای فرهنگی در بین یزدی ها دیده می شود نشان دهنده رفتارهای وسواسی است. مثلا تمایل به ذخیره کردن و نگهداری اشیاء بی مصرف و دور نریختن اجناس بلااستفاده. اگر به زیر زمین یا انباری خانه ی یک خانواده ی یزدی سر بزنیم نمونه ی بارز این رفتار را خواهیم دید! اجناسی که ده ها سال است نه مورد استفاده قرار می گیرد و نه دور ریخته می شود. یا تاکید بیش از حد بر تمیزی و نجس و پاکی نیز از همین دسته است. هدف از این نوشته، درمان اختلال وسواس خواننده نیست، چراکه درمان وسواس نیاز به جلسات بلند مدت روان درمانی و احیانا دارو درمانی دارد. در این نوشته سعی بر این است که اشاره کوتاهی به علت شناسی وسواس، انواع مختلف آن و شیوه های درمانی آن شود تا افرادی که نا امیدانه وسواس خود را تحمل می کنند با شیوه های غلبه بر آن به طور کلی آشنا شوند.

پژوهش ها نشان می دهد که از زمان شروعی وسواس در یک فرد تا مراجعه او به یک روانشناس یا روانپزشک برای درمان به طور متوسط 7 سال طول می کشد. این بدان معناست که فرد وسواسی سالها وسواس خود را تحمل می کند و بعد از اینکه شدت وسواس به حد غیر قابل تحملی رسید تصمیم به درمان می گیرد. این در حالی است که بسیاری از مبتلایان هرگز برای درمان وسواس خود اقدام نمی کنند. بر اساس دستنامه تشخیصی و آماری اختلالات روانی می توان وسواس را به دو گروه وسواس فکری و وسواس عملی یا اجباری تقسیم کرد. منظور از وسواس فکری، افکار، تصاویر یا امیال (تکانه) تکراری و آزار دهنده است که بر خلاف خواست فرد به ذهن او وارد می شود و همیشه با خود اضطراب به همراه دارد. این افکار یا تصاویر با موضوعات مختلف از قبیل پرخاشگری، مذهبی، جنسی و مانند این ها وجود دارد. مثلا مادری که دائم تصویر آسیب زدن به فرزند در ذهنش ایجاد می شود یا فرد معتقدی که بر خلاف میلش افکاری با مضمون توهین به مقدسات در ذهنش خطور می کند. بدیهی است که این افکار با خود اضطراب فراوانی به همراه می آورد و سعی بیمار برای جلوگیری از این افکار نیز غالبا اثر برعکس دارد. نگرانی فرد مبتلا به وسواس فکری غالبا این است که نکند به این افکار وسواسی جامه عمل بپوشاند. مثلا مادری که ترس از این دارد که شاید به خاطر افکارش به فرزند خود آسیب برساند یا فرد معتقدی که نگران این باشد که بی اختیار افکار کفر آلود خود را به زبان جاری کند. باید دانست که پژوهش ها نشان می دهد اینگونه افکار کم و بیش در ذهن 85 درصد از مردم می گذرد اما اینکه چرا تنها درصد کمی از افراد مبتلا به وسواس فکری می شوند علل واضحی دارد. یکی اینکه فرد وسواسی فکر را همتراز با واقعیت می داند. یعنی معتقد است فکر پرخاشگری هم به اندازه ی عمل به آن نادرست است یا اینکه احتمال می دهند این افکار به واقعیت منجر شود. متأسفانه در سال های اخیر می بینیم که جریاناتی بی پایه و غیرعلمی از قبیل تکنولوژی فکر، قانون راز و خلأ و مانند این ها اینگونه به مردم القاء کرده اند که از یک سو کنترل همه افکار به دست ماست و از سوی دیگر آنچه در ذهن ما می گذرد به واسطه ی انرژی هایی منجر به واقعیت خواهد شد. اعتقاد به این موضوعات فرد وسواسی را دچار رنج مضاعف خواهد کرد. چرا که از یک سو می خواهد همه افکار خود را کنترل کند و از دیگر سو، نگران تأثیر ماورایی این افکار در زندگی خود است. مثال واقعی این موضوع مراجعی است که به علت تجربه سقط جنین دچار این نوع وسواس فکری با موضوع از دست رفتن دو فرزند دیگرش شده بود. تصاویر و افکار تکراری این مادر وسواسی این بود که فرزندانش را در حین تصادف و با آسیب جدی منجر به مرگ تصور می کرد و بر اساس قوانین غیر علمی راز و خلأ نگران این بود که چون اینگونه فکر می کند پس حتما فرزندانش خواهند مرد و این یعنی همان رنج مضاعف. در حالیکه روانشناسی علمی معتقد است بسیاری از افکار در کنترل ما نیستند که به این افکار (افکار خودآیند) گفته می شود. از سوی دیگر افکار منفی تا منجر به رفتار منفی نشوند قرار نیست به خودی خود تاثیر منفی در چینش حوادث روزمره  ما داشته باشند.


 

نوع دیگر از اختلال وسواس که نزد مردم شناخته شده تر نیز هست رفتارهایی اجباری است. این وسواس ها شامل شستشو، چک کردن، شمردن، ذخیره کردن، نظم و ترتیب و ... است. فرد مبتلا گزارش می کند که در موقعیت های خاصی ( به عنوان مثال دستشویی) دچار تنش شده و تا رفتار وسواسی ( به عنوان مثال شستشوی طولانی) را انجام ندهد تنش او برطرف نمی شود.

سؤالی که پیش می آید این است که چرا با این که فرد وسواسی به واسطه ی رفتارهای وسواسی خود بسیار به عذاب می افتد و اذیت می شود، باز هم وسواس خود را سال ها ادامه می دهد. پاسخ این است که انجام رفتار وسواسی برای فرد مبتلا در بلند مدت تبدیل به وسیله ای برای کاهش تنش و اضطراب می شود. یعنی هرجا که فرد وسواسی در موقعیت وسواس برانگیز قرار گرفت و دچار تنش و اضطراب شد بلافاصله به انجام تشریفات وسواسی می پردازد و در آن لحظه و به طور موقتی خود را آرام می کند.

ممکن است برای مبتلایان به وسواس این سؤال پیش بیاید که چرا مبتلا به وسواس شده اند. یکی از عوامل بحث ژنتیک است و عامل دیگر یادگیری. یک مادر مبتلا به وسواس علاوه بر اینکه ژن های احتمالی وسواس را به فرزند خود منتقل می کند، رفتارهای وسواسی را نیز به فرزند خود یاد می دهد. افراد وسواسی تمایل دارند که دیگران را هم وارد آیین های وسواسی خود کنند و در این بین فرزندان یک مادر یا پدر وسواسی در معرض بیشترین آسیب قرار دارند. بنابراین مادران وسواسی باید به شدت مراقب باشند که با تأکیدات بیش از حد خود بر رعایت تشریفات وسواسی، فرزندانی وسواسی پرورش ندهند.

حال برای درمان وسواس چه باید کرد؟! گام اول مراجعه به یک روانپزشک یا روانشناسی است که در زمینه وسواس با تجربه باشد. بر اساس نوع و شدت وسواس و با توجه به ارزیابی روانپزشک یا روانشناس درمان دارویی یا رفتاری توصیه می شود. در روان درمانی یا درمان رفتاری تعداد جلسات بین ده تا بیست جلسه است. نمی توان انتظار داشت که وسواسی که ده سال دوام داشته در طول چند هفته کاملا خوب شود. درمان وسواس زمان­بر است. از یک سو نمی توان انتظار داشت که بعد از پایان درمان هیچ نشانه ای از وسواس باقی نماند. هدف اصلی درمان رساندن شدت اختلال تا حدی است که قابل تحمل بوده و سبب اختلال در عملکرد فرد نشود. مراجعی داشتم که با شکایت وسواس شستشو مراجعه کرده بود و معتقد بود درمان های پیشین که توسط روانشناسان دیگر اعمال شده هیچ تأثیری بر بهبودی او نداشته بود. در طول جلسه کاشف به عمل آمد که شدت اختلال این مراجع به حدی بوده که هشت ساعت در روز را در حمام می گذارنده و بعد از درمان توسط یک روانشناس طول زمان استحمام به دو ساعت رسیده بود. هرچند این میزان زمان هم زیاد است اما کاهش آن تا این حد، موفقیت بزرگی برای درمانگر و درمانجو است. درمان وسواس یک درمان همکارانه و مشارکتی است که بدون تلاش و یاری درمانجو به نتیجه نخواهد رسید. درمان وسواس هرچند دشوار ولی شدنی و امید بخش است. در رفتار درمانی وسواس، توسط درمانگر شرایطی ترتیب داده خواهد شد که مراجع با وجود اینکه در موقعیت وسواسی قرار می گیرد بلافاصله به انجام تشریفات وسواسی نپردازد.  در کنار این تلاش می شود بر روی افکار (شناخت های) درمانجو کار شود تا پیش بینی های فاجعه آمیز او از نتایج احتمالی انجام ندادن رفتار وسواسی اصلاح شود. در کنار این، باید خانواده درمانجو نیز وارد فرایند درمان شوند، چراکه برخی رفتارهای اطرافیان، دانسته یا نادانسته باعث ایجاد خلل در فرایند درمان خواهد شد.

در هر صورت پیشنهاد اکید به افرادی که تا حدی خود را وسواسی می دانند (یا دیگران آن ها را وسواسی می دانند) این است که تا دیر نشده جهت مقابله و درمان وسواس خود اقدام کنند. چراکه وسواس میهمان ناخوانده، بی ملاحظه و دردسرسازی است که اگر در رفتارها و شخصیت ما جا خوش کند به این راحتی ها رفع زحمت نخواهد کرد!

 

 

فرزاد فرهودی

کارشناس ارشد روانشناسی بالینی

کلینیک چند تخصصی مغز و اعصاب و روان و مشاوره بهمن

 

 

منو - آموزش

 امروزه در مراکز مشاوره به کرّات افرادی را مشاهده می کنیم که با هدف بازسازی زندگی شان پس از مسجّل شدن رابطه ی فرازناشویی یکی از آنها به مشاور خانواده مراجعه می کنند. هم فرد قربانی خیانت و فرد بی وفا در صدد هستند تا پایه های اعتماد در زندگی شان را از نو بسازند ـ حال با میزان انگیزه های متفاوت ـ . در این مطلب کوتاه قصد دارم از چهار قانون سخن بگویم که بنا به گفته ی دکتر ویلارد هارلی ـ که از روانشناسان محقق و درمانگر در زمینه ی رابطه ی فرازناشویی است ـ کمک شایانی به اعتمادسازی مجدد، کاهش امکان جدایی و ادامه ی زندگی مشترک زوج ها می شود. با هم این قانون ها را که هم زن و هم شوهر موظف به اجرای آنها در زندگی شان هستند، مرور می کنیم:

  • قانون اول

حمایت(عامل ناخشنودی همسرتان نباشید): شما و همسرتان هر دو با توانایی عصبانی شدن، نامحترمانه رفتار کردن و خودخواه بودن متولد شده اید. اینها ویژگی های طبیعی است که در هر انسانی دیده می شود. شاید بتوان این ویژگی ها را طوفان های عشق نامید؛ زیرا موجب از بین رفتن عشق میان زوج ها می شود. با عمل به قانون حمایت، از ناخشنود کردن همسرتان اجتناب می کنید، یعنی می کوشید تا بر گرایشات تخریبی غلبه کنید. با حذف طوفان های عشق نه تنها از همسرتان محافظت می کنید، بلکه عشق همسرتان را نیز حفظ می کنید. یکی دیگر از روش های اجرای قانون حمایت، عمل به قانون فرعی «توافق مشترک» است. توافق مشترک یعنی از انجام هر کاری بدون توافق دو طرف خودداری کنید. به این ترتیب متوجه می شوید هر کاری که انجام می دهید بر همسرتان تأثیری مثبت یا منفی می گذارد و با کسب توافق همسرتان از انجام رفتاری که موجب ناخشنودی او می شود، اجتناب می کنید. این روش همچنین شما را به گفتگو درباره ی راه حل مشکلات تشویق می کند. همچنین موجب می شود راه حل هایی انتخاب کنید که برای هر دو قابل پذیرش است، نه راه حل هایی که تنها مطابق میل یک نفر است. به این ترتیب تصمیمی اتخاذ می کنید که برای هر دوی شما خوشایند است.

  • قانون دوم

توجه(مهم ترین نیازهای عاطفی همسرتان را برآورده کنید): شما و همسرتان در ابتدا عاشق هم شدید، زیرا مهم ترین نیازهای عاطفی یکدیگر را برطرف می کردید. تنها راهی که موجب می شود عاشق هم بمانید، برطرف کردن مداوم این نیازهاست. حتی زمانی که احساس می کنید احساس عشق در حال از بین رفتن است، باز هم راهی برای بازگرداندن دوباره ی آن وجود دارد. برای کارآمد شدن در برطرف کردن نیازهای عاطفی همسرتان ابتدا باید بدانید نیازهای عاطفی همسرتان چیست(عمده ترین نیازها در رابطه ی زناشویی عبارتند از: محبت، ارضای جنسی، گفتگو، همراهی در تفریحات، صداقت و روراستی، جذابیت جسمانی، حمایت مالی، حمایت خانوادگی، تعهد خانوادگی و نیاز به مورد تحسین قرار گرفتن). اغلب این نیازها از زمانی به زمان دیگر تغییر می کنند. سپس باید بیاموزید چگونه این نیازها را برای همسرتان برطرف کنید که برای خودتان هم لذت بخش باشد.

  • قانون سوم

قانون زمان (زمان ویژه ای برای خلوت کردن با همسرتان و توجه کامل به او اختصاص دهید): تنها راهی که می توانید بیشتر نیازهای عاطفی همسرتان را برطرف کنید، نشان دادن توجه کامل است. اگر می خواهید نتیجه بخش باشد، باید به بخش هفتگی زندگی تان تبدیل شود. بهتر است هنگام توجه بی قید و شرط به یکدیگر، با هم تنها باشید، از فرصت جهت برطرف کردن نیازهای عاطفی، محبت، گفتگو، همراهی در تفریحات و ارضای جنسی استفاده کنید، هر هفته پانزده ساعت را به بودن با یکدیگر اختصاص دهید، در زمان های باهم بودن تان به یکدیگر عشق و توجه نشان دهید، اگر هر هفته برنامه ای برای بودن با هم تعیین کنید و در آن ساعات نیازهای یکدیگر را برآورده کنید، دیگر نیازی به ایجاد رابطه ی پنهانی با شخصی دیگر نخواهید داشت.

  • قانون چهارم

قانون صداقت (با همسرتان به طور کامل صادق و روراست باشید): تنها راه داشتن صداقت کامل، رعایت قانون صداقت است. ذره ای کوچک از صداقت کامل صداقت نیست. صداقت یعنی با همسرتان درباره ی احساسات مثبت و منفی، پیشینه ی شخصی(که شامل نقاط قوت و ضعف تان است) برنامه ی روزانه و افکار و برنامه های آینده تان صحبت کنید. به عبارت دیگر، صداقت یعنی هرگز به همسرتان اطلاعات نادرستی درباره ی افکار، احساسات، عادات، علایق، عدم علاقه، فعالیت های روزانه یا برنامه های آینده تان ندهید. صداقت برای امنیت و موفقیت ازدواج تان ضروری است. صداقت نه تنها شما را از نظر عاطفی به یکدیگر نزدیک تر می کند، بلکه مانع شکل گیری عادات مخرب و مخفی نگاه داشتن آنها از همسرتان می شود. ترکیب اصل صداقت با توافق مشترک، عشق شما را به یکدیگر تضمین می کند.

در پایان رهنمودهایی را جهت تجدید تعهد در زندگی مشترک ارائه می دهیم:

  • از بانک عشق تان در مقابل سپرده گذاری دیگران محافظت کنید؛
  • سپرده گذاری واحدهای عشق را برای همسرتان آسان و برای دیگران مشکل کنید؛
  • مطمئن باشید هیچ کس جز همسرتان نمی تواند مهم ترین نیازهای عاطفی تان را برطرف کند؛
  • بیشتر تفریح تان را با همسرتان سپری کنید بطوری که شما و همسرتان در کنار هم از تفریحات لذت ببرید؛
  • اگر کسی از جنس متفاوت را جذاب یافتید، از سپری کردن اوقات خود با او اجتناب کنید؛
  • از ابراز علاقه به هر شخصی به جز همسرتان پرهیز کنید، حتی اگر او به شما گفت جذاب هستید؛
  • هرگز به هیچ فردی از جنس متفاوت، به غیر از همسرتان نگوئید که او جذاب است و
  • بطور مداوم چهار قانون را در زندگی زناشویی تان به کار ببرید.

 

مهدی خان آبادی

کارشناس ارشد مشاور خانواده

كلينيك تخصصي مغز و اعصاب و روان بهمن

 

 

منو - آموزش

 


 

وقتی به تالیفات مکاتب مختلف روانشناسی نگاه کنیم خواهیم دید که اهمیتی که برای دوران کودکی و تاثیر آن بر دوره ی بزرگسالی قائل شده اند غیر قابل چشم پوشی است. در حال حاضر و با توجه به دانش موجود، انسان بزرگسال را محصول دو عامل عمده می­دانیم؛ در درجه اول مسئله وراثت مطرح است و در درجه بعدی محیطی که فرد بویژه در دوران کودکی و نوجوانی در آن شکل گرفته است.

بسته به ویژگی خاص یک صفت می­توان آن را بیشتر تحت تاثیر ژنتیک یا محیط دانست. به طور مثال ویژگیهای ظاهری مثل رنگ چشم صرفا تحت تاثیر ژنتیک است، بهره­ی هوشی تا حد بسیار زیادی در نتیجه ی وراثت است. برخی ویژگیهای شخصیتی مثل برونگرایی و اعتماد بنفس هم تحت تاثیر وراثت و هم تحت تاثیر محیطی است که فرد در آن رشد کرده است. اختلالات و مشکلات خاصی وجود دارند که آن­ها را ویژه­ی دوره ی کودکی میدانیم. این مسائل طیف وسیعی را در بر می گیرد که از افسردگی دوره ی کودکی، اختلال بیش فعالی و نقص توجه و اختلالات دیگر را در بر می­گیرد تا مشکلات رفتاری و ارتباطی که در دوره­ی نوجوانی پررنگ­تر می­شود.باید بدانیم که بار آوردن کودکان سالم چه از نظر روانی و چه از نظر جسمانی، سلامت و پیشرفت آینده­ی یک جامعه را تضمین می­کند. کودکی که زیاد کتک میخورد، به کار کشیده میشود، مورد سوء استفاده قرار میگیرد و شاهد دعواهای زیاد والدین خود است احتمالا مسائل خود را تا بزرگسالی به همراه می برد. این گونه مسائل که در روانشناسی به عنوان تجارب اولیه رشد از آنها یاد می­شود می­تواند به عنوان علت زمینه ساز و یا آشکار ساز اختلالات و مشکلات رفتاری در نظر گرفته شود. یک روانشناس یا روانپزشک همیشه در برخورد با اینگونه مسائل باید نیم نگاهی نیز به فضای خانه و مدل ارتباطی والدین با فرزند و با یکدیگر نیز داشته باشد. بسیاری اوقات وجود یک مشکل یا اختلال در کودک نتیجه­ی مستقیم وجود یک اختلال در یکی از والدین یا در نتیجه­ی فضای متشنج داخل خانه است. در این مواقع لازم است تا درمانگر تنها بر روی والدین کار کند و به درمان آنها بپردازد نه درمان کودک. به عنوان یک مثال واقعی، مادری که کودک خود را با شکایت شب ادراری با خود به همراه آورد و در مصاحبه­ی شرح حال تشخیص داده شد که مادر نیز مبتلا به وسواس شدید است. بعد از جلسات متمادی درمان که بر روی مادر انجام گرفت و با بهتر شدن وسواس مادر، مشاهده شد که شب ادراری کودک 5 ساله نیز برطرف شد!

مسئله دیگری که باید مورد توجه قرار گیرد سبک تربیتی پدر و مادر در قبال فرزندان است. پدر و مادر بیش از حد سخت گیر و مستبد و از سوی دیگر پدر و مادری که از فرزندان خود غافل اند فرزندان ناسالم تربیت میکنند. بعلاوه این نکته که پدر و مادر باید به همه خواستهای کودک پاسخ مثبت دهندنیز نسخه ای ناکارآمد است. درست است که والدین باید با فرزند صمیمی و به قولی دوست باشند اما همیشه باید جایگاه قدرتمند والدین در قیاس با فرزند حفظ شود و اینجاست که بحث هماهنگی والدین در تربیت فرزند پیش می آید. حمایتهای بیش از حد از فرزندان میتواند در بلند مدت آنها را تبدیل به افرادی بی مهارت و بی کفایت کند که بدون حمایت دیگران در تصمیم گیری دشواری دارند. کودک و نوجوان باید موقعیتهای مختلف را تجربه کند و اجازه تصمیم گیری داشته باشد تا بتواند از فرصتها کسب تجربه کند. به کودکان باید متناسب با سن آنها در زمینه سوء استفاده جنسی نیز آگاهی دهی های لازم صورت بگیرد. تجربه ی سوء استفاده جنسی در دوره کودکی اتفاق ناخوشایندی است که میتواند تبعات آن تا بزرگسالی ادامه یابد و مثلا در زمان ازدواج و به شکل اختلالات جنسی خود را نشان دهد. در صورتی که پدر و مادر با این مسئله مواجه شدند خوب است که فاجعه سازی نکنند، فرزند خردسال را مقصر ندانند و از طریق قانونی اقدام کنند. یکی از مسائلی که در سالهای اخیر خانواده های دارای فرزندان نوجوان را نگران کرده است مسائل ارتباطی نوجوانان است. گاهی می شود این روابط را به سمت قطع شدن پیش برد و گاهی باید به نشانه تسلیم دستها را بالا گرفت. در اینگونه مواقع نکته مهم آگاهی و اطلاع خانواده هاست که چگونه بتوانند این روابط را به درستی مدیریت کنند. چراکه ممکن است تجربه ی سوء استفاده و شکست در این سنین تبعات سنگینی را برای فرد و خانواده به همراه داشته باشد. در محیط خانه حتما باید قوانین و اصولی وضع شده باشد. البته این به معنای فضای بیش از حد سختگیرانه و پادگانی نیست. در هر صورت خانواده های بی قانون و بلا تکلیف مستعد پرورش کودکانی هستند که در بزرگسالی به شخصیتهای ضد اجتماعی و قانون شکن تبدیل خواهند شد. غالب افرادی بزرگسالی که از انزوا، خجالتی بودن و عدم وجود مهارتهای اجتماعی شکایت دارند در خانواده های کم رفت و امد و منزوی بزرگ شده اند. وجود رفت و امد های خانوادگی و اجتماعی فرزندان را در برقراری روابط بین فردی تقویت می کند. انتقاد بیش از حد از فرزندان در محیط خانه و عیب و ایرادهای افراطی گرفتن و بکن نکن های بیش از حد احتمالا آنها را در بزرگسالی تبدیل به افرادی با اعتماد بنفس پایین و هراس اجتماعی میکند. چرا که آنها در بزرگسالی هم منتظرند که دیگران از رفتارها و تمایلات آنها ایراد بگیرد. اینها در تصمیم گیری مشکل دارند. دیدگاه خوبی نسبت به خود ندارند و دست به ریسک نخواهند زد.

 

فرزاد فرهودي

كارشناس ارشد روانشناسي باليني

كلينيك تخصصي مغز و اعصاب و روان بهمن

 

 

منو - آموزش


 

 

بسیار اتفاق می­افتد که افرادی برای مشاوره­ ی ازدواج مراجعه می­کنند و در حین مصاحبه شرح حال، تشخیص داده می­شود که یکی یا هر دو نفر از یک اختلال عصبی یا روانی رنج می­برند. در چنین مواقعی وظیفه­ی دشواری به عهده­ی درمانگر است تا فارغ از بحث تناسب دو طرف برای ازدواج در مورد اینکه آیا این اختلال می­تواند احتمال شکست ازدواج را بالا ببرد یا خیر اظهار نظر کند.

در چهارمین دستنامه­ ی تشخیصی و آماری اختلالات روانی DSM-IV در حدود 300 اختلال روانی ذکر شده که عمده­ ی آن­ها مربوط به دوران بزرگسالی است. این اختلالات گستره­ ی وسیعی را در بر می­گیرد که از وسواس و افسردگی و اضطراب را شامل می­­ شود تا اختلالات شخصیت، اعتیاد، عقب ماندگی ذهنی و یا روانپریشی­ های شدید مثل اسکیزوفرنی. بسیاری از این مسائل بعد از شروع به وسیله دارو درمانی یا مشاوره و رواندرمانی برای همیشه حل می­شود و در بسیاری نیز تنها با دارو یا رواندرمانی می­ توان بیماری را کنترل کرد و با قطع درمان احتمال عود وجود دارد. جدای از نوع بیماری می­توان گفت که هر کسی حق دارد ازدواج کند ولی هیچ گاه نباید با این دیدگاه سنتی به ازدواج نگریست که "زنش بدید خوب میشه" یا اینکه "شوهر کنه درست میشه". ازدواج نه تنها به عنوان درمان مشکلات روحی شناخته نمی­شود بلکه می­تواند به عنوان عاملی در جهت تشدید مشکل شناخته شود. ازدواج مستلزم تغییر و پذیرش مسئولیت است. هر تغییری هرچند مثبت به همراه خود فشار و استرس به همراه می ­آورد و تحت تاثیر استرس احتمال تشدید مشکلات عصبی وجود دارد. بنابراین غالبن توصیه می­شود که قبل از اقدام به ازدواج، فرد در جهت درمان مشکل خویش اقدام کند. در آن دسته از اختلالات روانی شدیدتر و عمیق تر از جمله عقب ماندگی ذهنی یا روانپریشی باید احتیاط بیشتر ی به عمل آید. مشاهده می­شود که خانواده های دارای فرزندان عقب مانده­ی ذهنی گرایش دارند تا کسی را به عنوان عروس و یا داماد اختیار کنند که او نیز دچار عقب ماندگی است. سوال اینجاست که آیا اینها می­توانند زندگی با کفایتی را تشکیلی دهند و اگر صاحب فرزند شوند (چه آن فرزند نرمال باشد یا عقب مانده­ی ذهنی) می­توانند والدین خوبی برای او باشند یا خیر!

 

ناگفته نماند که برخی افراد گرایش دارند که با افرادی ازدواج کنند که مبتلا به اختلالات شخصیت هستند. چرا که در نگاه اول در برخی از واجدین اختلال شخصیت ممکن است ویژگی های جذابی را بیابند. به عنوان مثال یک مرد خودشیفته در ظاهر فردی جذاب، موفق، مغرور و با عزت نفس به نظر میرسد که ممکن است بعضی از زنها را به خود جذب کند ولی در بلند مدت بی توجهی ها و رفتارهای تحقیر آمیز و استثمارگرانه این مرد می­تواند بسیار آزار دهنده باشد. یا ممکن است برخی مردها جذب زنانی با ویژگیهای شخصیت نمایشی (هیستریونیک) شوند. این زنها در رفتار و گفتار خود، پر رنگ و لعاب و اغواگرند، اطوار نمایشی دارند و در ظاهر بسیار گرم و پرشور به نظر می­رسند ولی برخلاف ظاهرشان نمی­توانند ارتباط عاطفی عمیقی برقرار کنند و رفتارهای بی ملاحظه­ی آنها در ارتباط با جنس مخالف می­تواند همسرشان را نگران و ناراحت کند. توجه کنیم که هر زن یا مردی را که قدری از این ویژگیها را داشت نمی­توان به سرعت دچار اختلال شخصیت ارزیابی کرد. اینها می­تواند در حد صفت باقی بماند و تا آنجا که زندگی و به ویژه روابط بین فردی را مختل نکرده معنای اختلال نمی یابد. موضوع دیگر، بحث اعتیاد است. نمی­توان با اعتماد به این قول که "ترک خواهم کرد" با ازدواج با یک مرد مصرف کننده مواد موافقت کرد. چرا که ممکن است ترک او موفقیت آمیز نباشد. باید مدتی از ترک گذشته باشد تا بتوان به این "ریسک" تن داد. خلاصه­ی کلام اینکه هرچند پژوهشها نشان میدهد که اختلالات روانی در متاهلین کمتر از افراد مجرد است ولی هیچگاه نباید به ازدواج به عنوان یک راه درمان نگریست. زمانی که فرد نتواند مسائل و مشکلات درونی خود را مدیریت کند بعید به نظر می­رسد که بتواند در مدیریت کردن ارتباط خود با همسر موفق باشد.

 

فرزاد فرهودي

كارشناس ارشد روانشناسي باليني

كلينيك تخصصي مغز و اعصاب و روان بهمن يزد

 

 

 


JPAGE_CURRENT_OF_TOTAL