1. Skip to Menu
  2. Skip to Content
  3. Skip to Footer>

منو - کلینیک


بنابه عقیده ی«ویکتور فرانکل» (1959،1985)تلاش برای معنادارکردن زندگی، اساسی ترین نیروی محرکه ی هر فرد در دوران زندگی اوست. به همین دلیل او از«معناجویی»، بعنوان نیرویی متضاد با «لذت طلبی» که روانکاوی فروید برآن استوار است و «برتری طلبی»که موردتوجه آدلر است، سخن می گوید(فرانکل،1371).بجز فرانکل محققان دیگری نیز در مورد معنا، نظریاتی ارایه داده اند. «مارکز» (1972،به نقل از چراغی،1385)نظریات برخی از مهم ترین نظریه پردازان در این زمینه را گردآوری کرده است. بنظر «اریک فرام» (به نقل از چراغی،1387)زندگیِ مولد عشق و عقل، باعث تحقق کامل استعدادهای انسان شده و زندگی او را معنادار می کند. «رولومی» معتقد است، فردی که بر خودش متمرکز است انگیزه های درونی خود را بخوبی می شناسد و از توانایی انتخاب درخود، آگاه است.

 ازنظر «کریشنامورتی»(به نقل از چراغی،1385)زمانی که فرد خود را بشناسد، دنیا معنادارتر به نظر می رسد؛ازطریق مشاهده ی خود، فرد می تواند از خود رها گردد و به مرحله ی آگاهی منفعل و خودفراموشی که همان عشق است، دست یابد.فرهنگ بزرگ لاروس، بهداشت روانی را «استعداد روان برای کارکردن هماهنگ، خوشایند و مؤثر، انعطاف پذیری در موقعیت های دشوار و توانابودن برای بازیابی خود» تعریف می کند(به نقل از ایزدی و یعقوبی،1387). باید در نظرداشت که تلاش انسان در راه معناجویی وارزش وجودی او در زندگی همیشه موجب تعادل نیست و ممکن است تنش زا باشد؛ اما همین تنش لازمه و جزء لاینفک بهداشت روان است. بهداشت روانی برای آدمی مستلزم اندازه ای از تنش است. تنش بین آنچه که بدان دست یافته و آنچه باید بدان تحقق بخشد. تلاش برای پرکردن شکاف بین آنچه هست و آنچه که باید باشد. این تنش لازمه ی زندگی انسان است(فرانکل،1985).

فرضیات و اصول معنادرمانی

آزادی اراده: یکی از اصول معنادرمانی «تلاش انسان برای آزادی» است، که به ظرفیت او در پاسخ به مقتضیات وجودی اش بستگی دارد. آزادی او بعضی مواقع در انتخاب شرایط و عوامل نیست، بلکه او دارای این اختیار است که در برخورد با شرایط چه عکس العملی را انتخاب کند(استارک 2003، لوکاس و هیرش2002،آگن2000، کرونباخ 1971،). توانایی برای انتخاب در تمامی شرایط وجود دارد؛ حتی در مواجهه با شرایط ملال انگیزی چون مرگ(هازل 1986، سولنبرگ 2004).

2- معناجویی: فرانکل(1985) معتقد بود «معناجویی» اساسی ترین انگیزه ی انسان در زندگی است. این نیروی محرکه به انسان این اجازه را می دهد تا برای انتخاب معنایی برای زندگی اش تلاش کند(لوکاس و هیرش 2002). هنگامی که معنایی برای زندگی یافت نمی شود یا مانعی در این راه به وجود می آید، نوعی خلاء وجودی پدیدار می شود و در نتیجه دلسردی و درماندگی قابل پیش بینی است(فرانکل 1985،1959).

3- معنای زندگی: «معنای زندگی»دیگر مفهوم اصلی در معنادرمانی است. در این رویکرد هیچ معنای انتزاعی که انسان عمری را صرف یافتن آن نماید وجود ندارد؛ بلکه هر یک از ما دارای وظیفه و رسالت ویژه ای در زندگی است که می بایست بدان تحقق بخشد. زندگی به خودی خود معنایی ندارد و این انسان ها هستند که در شرایط منحصر به فردِ زندگی شان برای خویش معنایی می یابند(لوکاس و هیرش 2002).

بنابراین در این رویکرد خودشکوفایی و شادمانی اهداف زندگی نیستند، بلکه آن ها معمولاً بعد از یافتن معنایی برای زندگی به وجود می آیند(بامستر و واس، 2002، لوکاس و هریش 2002، مورفی، پترس و تسی1987، فرانکل 1985 و 1959،).

 

سنجش در معنی درمانی

روند رو به رشد حمایت از این عقیده که مفاهیم مربوط به معنادرمانی مفاهیمی محوری در رابطه با حالات انسانی هستند، موجب شد چند تن از محققان ابزارهایی را با هدف سنجش «معنا» و «سازه های مرتبط با معنا» طراحی کنند. عمده ترین ابزارها جهت کمی سازی مفاهیم مرتبط با معنای زندگی عبارتند از:«آزمون هدف در زندگی» (PIL- کرومباخ و ماهولیک، 1964 و 1969)«پرسش نامه ی هدف زندگی» (LPQ- هابالز و هازل، 1982، هازل 1989) «آزمون معنای رنج» (MIST- استارک 1985 و 1983) و «فرم تجدیدنظرشده ی نگرش به زندگی» (LAP-R ، رکر 1992). PIL و LPQ جهت اندازه گیری سازه های عمومی مربوط به معنای زندگی طراحی شده و MIST جهت سنجش انگیزه برای یافتن معنا و معنایابی در تجربه های گریزناپذیر توأم با رنج ساخته شده است.LAP-R نیز سطوح معمول هدف در زندگی و تمایل برای یافتن معنا در زندگی را اندازه می گیرد.PIL وLPQ از نوع تک بعدی بوده و MIST و LAP-R چند بعدی هستند. معنای زندگی در اکثر تحقیقات گزارش شده در این مقاله به وسیله ی همین چهار آزمون مورد اندازه گیری قرار گرفته است.

 

معنا در زندگی  و سلامت روانی

با استفاده از ابزارهای سنجش فوق، در رابطه با معناداری در زندگی و اثر آن بر ابعاد مختلف زندگی نتایج قابل ملاحظه ای به دست آمده است. در این بخش قصد داریم تأثیر معناداری در زندگی را بر ابعاد «خلق»،«رفتار»،«اختیار،روابط و نگرش» مورد بررسی قرار دهیم.

 

خلق: شواهد تجربی از این فرضیه که معناداری با شادمانی و نگرش مثبت نسبت به زندگی رابطه دارد، حمایت می کنند. «روباک»و«گریفین» (2000) بین نمره های بالا در آزمون PIL و نمرات بالا در مقیاس افسردگی شادمانی (DHS)(که در این مقیاس نمرات بالا نشانگر شادمانی است)رابطه ی مثبت و قوی یافتند. پژوهش های دیگری نیز از این یافته های تحقیقی  حمایت می کنند. (اسکانل، بورتن و آلن 2002،دیپتس1990، رکر، پیکک و ونگ 1978،) «دیپتس»(1996) نشان داد که سطوح بالای معناجویی در زندگی - که به وسیله ی شاخص توجه به زندگی (LRI) مورد اندازه گیری قرار گرفته بود میزان بالای شادمانی، بهداشت روانی و عزت نفس را در آینده پیش بینی می کند؛ که همه ی این تحقیقات بیانگر این مهم هستند که رابطه ای واقعی و معتبر، بین معناداری در زندگی و بهداشت روانی بالا وجود دارد. «زیکا» و «چمبرلاین» (1992) گزارش دادند که بین زندگی معنادار و بهداشت روانی مطلوب رابطه ی مثبت و قوی وجود دارد. همین موضوع به وسیله ی «سولنبرگ»(2004) و از طریق اجرای سه پرسش نامه ی معنای زندگی(PIL، LPQ،MIST) و اندازه گیری میزان روان رنجوری های گوناگون، نتایج فوق را تأیید کرد. فرانکل و دیگر نظریه پردازان انسانگرا معتقدند«معنایابی در زندگی اصل اساسی سلامت روان است»(آگن 2000، ساپینگتون و برایان و ادن 1990، فرانکل 1985 و 1959،)؛کما اینکه، تحقیقات انجام شده نیز از این عقیده حمایت می کنند.آنهایی که زندگی شان به واقع معنادار است، از نظر عاطفی بسیار باثبات هستند(هازل،1988) و اضطراب،افسردگی و روان رنجوری های کمتری را نسبت به افرادی که معنای کمتری را برای زندگی شان یافته اند، نشان داده اند(ساپینگتون،1990،فیلیپس،1980). در تحقیقات فوق معنای زندگی با آزمون های مختلف(MST،LPQ،PIL)و انواع روان رنجوری ها نیز بوسیله ی ابزارهای گوناگون(DDSS،TAS،MMPI)مورد اندازه گیری قرار گرفته است. این تحقیقات بیانگر آن اند که بین احساس پوچی و بی معنایی و ناراحتی های جسمانی و روانی رابطه ی محکم و مثبتی وجود دارد(گریفین،2000،مومال،1999،کیش و مودی،1989،فیلیپس،1980، روباک و یارنل،1971و1972، کرومباخ،1968،کرومباخ و ماهولیک،1964).

 

براساس تحقیقات انجام شده، نشان داده شده است که معناداری در زندگی قدرت تشخیص گذاری بالینی دارد. سنجش معنا در بین افرادی که ازنظر بالینی مضطرب اند و آنهایی که مضطرب نیستند و همچنین بین آنهایی که بیمارروانی اند و کسانی که ازنظر روانی مشکل خاصی ندارند، تمایز قایل می شود(دیبتس،وندرلوب و وازمن،1993،کرومباخ،1968،). با افزایش علاقه ی روان درمانگران برای کمک به مراجعان در این جهت که معنا یا معناهایی برای زندگی شان بیابند، باعث شده تا تأثیر این روش بر روی اختلالات گوناگون مورد تحقیق قرار گیرد. ازجمله این تحقیقات عبارتنداز: اثربخشی معنادرمانی بر اختلال شخصیت مرزی(ردریگز،2004)،اختلال شخصیت خودشیفتگی(رجینا،2004)، اختلال اعتیاد به الکل و سوءمصرف مواد(هنریون،2002)،اختلال اضطراب منتشر(رجینا،2002)و اختلال بیش فعالی و کمبودتوجه(سولنبرگ،ملتون و فوت،2006).

 

رفتار: افرادی که زندگی شان معنادار است در مقایسه با آنهایی که کمتر معنایی برای زندگی شان یافته اند، اهداف والاتر و بلندمدت تری را دنبال می کنند، خلاقیت بیشتری دارند، کمتر وقتشان را صرف فعالیت های انفرادی می کنند و ثبات بیشتری را هنگام مواجهه با مشکلات  و فشارها از خود نشان می دهند(ساپینگتون،1990،فیلیپس،1980،). همچنین رابطه ی مثبت بین فقدان معنا در زندگی و سوءمصرف مواد نیز بخوبی نشان داده شده است(مارک،اسمیت،پیک و ساندرز،2003، نیکلسون،1994،کرومباخ،1971،).«هارلو» و«بنتنر» (1986)دریافتند که معنایابی برای زندگی در بین زنان در رابطه با بهبود افسردگی، سرزنش خود و استفاده ی مفرط از دارو و در بین مردان در جهت رفع افکار خودکشی، بعنوان یک«واسطه ی تسهیل کننده» عمل می کند(همچنان که افسردگی و سرزنش خود موجب احساس پوچی و بی معنایی شده و این مسأله باعث سوءمصرف مواد و افکار خودکشی در بین زنان و مردان می شود).

 

  اختیار،روابط بین فردی و نگرش ها: افرادی که در آزمون PIL نمرات بالایی کسب کرده اند(معنای والاتری برای زندگی  شان یافته اند)، سطح کنترل بالاتری را نسبت به موقعیت های مختلف زندگی خود نشان می دهند(شانس، نقش ناچیزی در زندگی شان دارد)،فعالیت در گروهها را بیشتر ترجیح می دهند و نسبت به موقعیتهای مختلف زندگی آگاهی بیشتری داشته و باثبات هستند(یارنل،1971). برونگرایی، موفقیت های گروهی، نگرش مثبت نسبت به زندگی، پذیرش خود، خلاقیت ذهنی، کنترل خود و مسئولیت پذیری نیز با معناداری در زندگی، رابطه ی مثبت و قوی داشته اند(هازل،1988). آنهایی که معنای قابل اتکائی برای زندگی شان یافته اند،گزارش دادند بیشتر در زمان حال زندگی می کنند،آگاهی کاملی نسبت به واکنش های عاطفی شان دارند، ایده آل گرا و لذت طلب هستند، نگرش مثبتی نسبت به جهان دارند، جامعه پذیری بیشتری داشته و به خودشان اعتماد راسخ دارند(ساپینگتون،1990،فیلیپس،1980). «روباک»و«گریفین»(2000)، گزارش دادند کسانی که زندگی شان بامعناست،میزان شادمانی بیشتری دارند، هدفمند بوده، کمتر احساس گناه را در زندگی تجربه کرده اند و مرگشان را نیز راحت تر پذیرفته اند و به زبان دیگر با اضطراب وجودی شان آسانتر کنار آمده اند. صحت این یافته ها نیز بوسیله ی «بامیستر»و«واس»(2002)موردحمایت قرار گرفته اند. آنها علاوه بر این دریافتند کسانی که نسبت به یافتن معنا برای زندگی شان تعهد دارند، در برابر فقدان یکی از اعضای خانواده شان نیز میزان سازگاری بیشتری را نشان می دهند(و حتی به جنبه های مثبت تجربه ی فقدان توجه می کنند).علاوه براین،«ملتون»و«سولنبرگ»(2007) نیز دریافته اند که سطوح بالای معناداری - که بوسیله ی اجرایPIL بر روی مشارکت کنندگان در تحقیق شان نشان داده شده بود - رابطه ی معکوس با استعداد ابتلا به درماندگی - که بوسیله ی مقیاس(BPS)(فارمر و سونبرگ،1986)مورداندازه گیری قرار گرفته بود - را نشان می داد. البته این رابطه، برروی نمونه های متعدد آزمودنی ها و اندازه گیری های مختلف معنای زندگی انجام شده و مورد تأیید قرار گرفت(مک دونالد و هالند،2002، ژولیانو،2001،وینک و دانیو،1997).

 

نتیجه گیری

بطورکلی و براساس یافته های پژوهشی که در این مقاله بدان ها اشاره شد، افرادی که زندگی شان معنادار است، نگرش مثبتی نسبت به خود ، دیگران و جهان دارند،زندگی شادمانه ای دارند، بیشتر در زمان حال زندگی می کنند، از تجارب همراه با رنج شان برای ساختن معنا بهره می برند، خودشان را همراه با تمام نقاط ضعف و قوتشان پذیرفته اند، ذهن فعال و خلاقی دارند، نسبت به واکنش های خویش به محیط پیرامون خویش آگاهی دارند، مسئولیت بودنشان در این جهان را پذیرفته اند، جامعه پذیری بیشتری از خود نشان می دهند، اهداف والاتری را دنبال می کنند، در هنگام مواجهه با مشکلات و استرس ها ثبات بیشتری از خود نشان می دهند و کمتر به روان رنجوری های مختلف (افسردگی، انواع اضطراب، خودکشی، اعتیاد به سوءمصرف مواد و الکل و...) دچار می شوند.

 

 

 

 

مهدی خان آبادی

کارشناس ارشد مشاوره خانواده

کلینیک مغز و اعصاب و روان بهمن